صبح به خیر.
شب به خیر.
چهار کلمه، در بیست و چهار ساعت.
نمی دانم،
شاید عشق همین باشد! ! !
به من حق بده شب ها چشم از آسمان برندارم. ستاره ها نگاه تو را تداعی می کنند...
صبح به خیر.
شب به خیر.
چهار کلمه، در بیست و چهار ساعت.
نمی دانم،
شاید عشق همین باشد! ! !
پایت را روی پدال گاز فشار بده...
سرعتت را بیشتر کن!
ما در انتظار ایستاده ایم
کنار جاده ای برفی.
خیالت راحت...
فقط تویی و ما و گودالی از آب و گل!
اگر احساس غرور می کنی
سرعتت را بیشتر کن!!!
به اندازه چای داغ شب های امتحان
دوستت دارم. اما...
اضطراب نمی گذارد
نه گرمایت را حس کنم
نه آرامشت را !!!
شاید بارها زمین بخوری،
شاید بارها نا امید شوی،
ولی تنها یکبار دیگر
یکبار دیگر امتحان کن.
برخاستن را، امیدواری را
پشیمان نمی شوی دوست من!
ایمان دارم.
میدانم می آیی و پاک میکنی این همه اشک بی امان را..
میدانم می آیی و آنقدر روزهای بودن را با هم میخندیم که خدا هم سر ذوق آمده به تماشایمان بنشیند! میدانم می آیی..
بگذار اگر زنده بودنی هست
با هم زندگی کنیم...
.
.
.
باور کن این روزهای بودن بی تو هیچ شباهتی به بودن ندارد!!
باران می بارد
با این دو نفره بودن هوا . . .
من تنها! . . .
تو تنها! . . .

گاهی سرمای زمستان
روابط را تیره می کند.
به گرمای این شعله کوچک ایمان بیاور.
عشق. . .
نجاتمان خواهد داد!
اینجا آسمان ابریست...
آسمان دلم می بارد...
امشب آسمان دل قصد بند آمدن ندارد گویی...
پ . ن: امشب از غم نبودن تو گریه کردم، تو ندیدی...!!!